حکایت این زمانه
آورده به بازار و خریداری نیست
آنکس که خریدار٬ بدو رایم نیست
وانکس که بدو رایم٬ خریدارم نیست
برف کوهستان باش
یاری پنهان باش
چشمه جاری صحرای کسی باش...

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند

I'm standing in the station
I am waiting for a train
To take me to the border
And my loved one far away
I watched a bunch of soldiers heading for the war
I could hardly even bear to see them go
Rolling through the countryside
Tears are in my eyes
We're coming to the borderline
I'm ready with my lies
And in the early morning rain, I see her there
And I know I'll have to say goodbye again
And it's breaking my heart, I know what I must do
I hear my country call me, but I want to be with you
I'm taking my side, one of us will lose
Don't let go, I want to know
That you will wait for me until the day
There's no borderline, no borderline
Walking past the border guards
Reaching for her hand
Showing no emotion
I want to break into a run
But these are only boys, and I will never know
...How men can see the wisdom in a war
And it's breaking my heart, I know what I must do
I hear my country call me, but I want to be with you
I'm taking my side, one of us will lose
Don't let go, I want to know
That you will wait for me until the day
There's no borderline, no borderline
...No borderline, no borderline

آیا هیچ وقت جرات این را پیدا میکنم که حتی برای مدتی کوتاه از نزدیک با این مردم زندگی کنم؟
۱۴ مرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت خواه مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود
اما
هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.
۱۴ مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجیحیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، مسعود حبیبی، سعید حسین نیا، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، محمدحسین مهرزاد، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.
به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" تغییر دهیم.
به اميد آزادی تمام آزادگان در بند.
پ.ن ۱:
- از کسی دعوت نمی کنم، فکر می کنم همه ی دوستانم در جریانند.اگر قصد حمایت دارید، برای وبلاگ 14 مرداد کامنت بگذارید.
پ.ن ۲:
ـ از نوشین عزیز هم که به من خبر داد تشکر میکنم.
پ.ن ۳:
- این نوشته رو هم از وبلاگ نیوشا کپی کردم.
در حالي تصميم گرفتيم نامه اي سرگشاده منتشر كنيم كه جنبش دانشجوئي زير سنگين ترین فشار ممكن با اخرين نفس هايش بانگ بيدار باش را بر وجدانهاي به خواب رفته فرياد مي زند. امروز كه اين نامه منتشر مي شود انجمن هاي امير كبير و علامه و بسياري ديگر قلع و قمع شده اند، شوراي مركزي تحكيم و ادوار در زندان اوين زير شكنجه براي اعتراف قرار دارند، فعالان دانشجوئي يا به زندان افتاده اند يا اينكه حكم دادگاه خورده و در نوبت زندان هستند و يا ستاره دار شده اند، دانشگاه به عرصه تاخت و تاز شبه نظاميان و نهاد هاي اطلاعاتي بدل گشته و هر صداي اعتراضي در نطفه خفه مي شود.
در اين سالها چه بسيار نامه سرگشاده نوشتيم و چه بيانيه ها كه منتشر نكرديم، بارها و بارها اعتراض كرديم و فرياد زديم بر حاكميت و نهادهاي انتصابي اش. گلايه و سرزنش كرديم فرصت سوزي اصلاح طلبان را. افشا كرديم چهره پليد متحجران و فاشيست ها را و چه ها كه نگفتيم. اما اين نامه سرگشاده خطاب به فعالان سياسي و كوشندگان اجتماعي و مدني است با اين اميد كه اين بار از نامه، پاسخي بگيريم!
برادر اكبر گنجي!
تو كه هميشه مايه افتخار ما بودي، تو كه در كولاك زمستان، بهار را مژده مي دادي، تو كه اسوه مقاومت لقب گرفته اي! اين دانشجويان در بند كه بهترين دوستشان تو بودي در آن زمان كه زندان و سپس اعتصاب غذا توان از جسم نحيفت برده بود، به هر طريقي شمع يادت را روشن نگاه داشتند، با تجمع، بيانيه، شب شعر و غيره تا سرانجام كه از بند آزاد گشتي اولين گروه به ديدنت امدند و شايد بيش از خويشانت بي قرار ديدنت بودند، زماني كه عزم سفر كردي و در ديار غربت ساكن شدي تنها گروهي در ايران بودند كه مردانه و تحت شديدترين فشارها به فراخوان روزه سياسي براي آزادي زندانيان سياسي پاسخ دادند، در همين دفتر ادوار كه پلمپش كرده اند بچه ها سه روز روزه گرفتند.
اما اكبر جان ! حالا كه انها به زندان افتاده اند، كسي نيست كه برايشان شمعي روشن كند يا تجمع و اعتصابي كند... اين همه گروه، شخصيت سياسي و حزب و روشنفكر و غيره! همه دنبال كار خودشان اند، زنداني بودن يك درد دارد اما زنداني مظلوم و بي كس بودن هزار درد !
بانوي صلح ايران، شيرين عبادي !
شما هميشه افتخار زنان ايران بوده و هستيد، خبر انتخابتان به عنوان بانوي صلح جهان تا مدتها تلخي رنجهاي روزمره را از يادمان برد و شور استقبال بي نظيري كه در فرودگاه مهراباد رخ داد نويد اينده اي درخشان داشت. شما كه هميشه از حقوق شهروندان دفاع كرده ايد، نيك مي دانيد كه انجمني هاي در بند گناهي ندارند جز نپذيرفتن ظلم و دفاع از شرف و حقوق بشر. اين انجمن ها اگر امروز ويران شده به دليل اعتراض بر بي عدالتي و نقض حقوق انسانها بوده و بس.
فعالان ملي و مذهبي، اپوزيسيون قانوني و مظلوم !
شما بيش از هرگروهي در اين سالهاي بعد از انقلاب طعم تلخ سركوب و فشار و زندان را چشيده ايد، بياد اوريد اين دانشجويان كه امروز انجمن هايشان خراب و خود به زندان افتاده اند، هماناني هستند كه هميشه و در تمامي فشارها همراهتان بودند. ازحقوق تان دفاع كردند، در دانشگاه تريبون به دستتان دادند با وجود اينكه مي دانستند حاكميت چه كينه اي به دل مي گيرد، اين انجمن ها كه امروز با زور سر نيزه خفه شده را بياد داريد؟ همانجا كه بارها با دانشجويان سخن گفتيد. به همان اندازه كه در اين سالها زندان رفتيد و مورد ظلم قرا گرفتيد، چندين برابر آن فرياد اعتراض انجمني ها در دفاع از شما بلند شد. شمار بيانيه ها، نامه هاي سرگشاده و تحصن هائي كه دانشجويان متولي آن بودند از حساب خارج است. اما امروز كه دوستانمان زنداني اوين شده اند براي شما نيز نگران شده ايم، نگرانيم نكند موج جديدي از سركوب دگرانديشان راه بيافتاد كه در آن صورت كدام دانشجو بر سر ظالمان فرياد بزند؟ و كدام انجمن تحصن برگزار كند؟!
عبد الله نوري !
نيك به ياد داريد آن زمان كه از وزارت كشور استيضاح شده بوديد و روزنامه خرداد را توقيف و شما را به جرم عمل به وعده هاي اصلاحات به زندان انداختند، فعالان دانشجوئي و انجمن هاي اسلامي از هيچ عملي در اعتراض به اين بي عدالتي دريغ نكردند. هنوز خاطره شور و هيجان تحصن ها و تجمع هاي آن سالها را بياد داريم، مگر مي شود آن پوستر معروف "عبد الله مي خنديد" را فراموش كنيم، شعار "عبد الله آزاد بايد گردد" تا سالها در هر مراسم و تجمعي تكرار مي شد. در تمام مدت زندان لحظه اي از ياد و خاطره ما دانشجويان فراموش نشديد، شما كه سمبل استقامت و شهامت بوديد. بعد از آزادي از زندان نيز به مناسبت هاي مختلف مهمان خانه تان بوديم، از جلسات دعاي كميل خاطره ها داريم آقاي نوري. اما چندي است كه ديگر در مراسم دعاي هفتگي تان از تحكيمي ها خبري نيست، نه اينكه بچه ها بي وفا شده باشند، غل و زنجير اوين امانشان نمي دهد. حالا ديگر صداي دعاي كميل تحكيمي ها را بايد از پشت ديوارهاي اوين بشنويد، آري آقاي نوري! دانشجويان را كه به اوين برده اند ديگر كسي نيست برايشان پوستر "عبد الله مي خنديد" بسازد تا عبد الله ما هم از زندان آزاد شود و به اغوش گرم خانواده و نزد دو فرزندش بازگردد.
حجت الاسلام كروبي !
از انتخابات سال 84 نزديك دو سال مي گذرد، مطمئن هستيم فراموش نكرده ايد هنگامي را كه نظاميان با تقلب و آراي ساختگي توانستند نامزد مورد نظرشان را بجاي شما به مرحله دوم بفرستند تمامي گروه هاي اصلاح طلب و حتي هم حزبي هايتان بي درنگ اطرافتان را خالي كردند تا خود را به سفره اقاي هاشمي برسانند شايد تكه ناني به كف آرند. در آن شرايط تنها تحكيم بود كه محكم بر اصلاح طلبان تاخت و باز شماري صندوقها را خواستار شد، انجمن هاي اسلامي با وجود آنكه خود در انتخابات شركت نكرده بودند ولي با هر تریبونی که در اختيار داشتند ظلمي را كه بر شما رفته بود عيان ساختند. حال اين دانشجويان به جرم دفاع هميشگي از آزادي و عدالت به زندان افتاده تا ديگر فريادي براي افشا و اعتراض نخروشد.
احزاب و گروه هاي دوم خردادي !
فارغ از هر گونه تفاوت ديدگاه، نيك به ياد داريد كه دانشجويان و انجمني ها با تمام قوا از حقوق سياسي و شهروندي همه فعالان سياسي و احزاب دفاع كردند، توقيف نشريات و فشار بر مطبوعات را با صدايي بلند تر از خود صاحبانشان فرياد كردند و تحديد تحزب را از تريبون دانشگاه افشا كردند. يادتان باشد اين عزيزان كه هر لحظه ممكن است "جسم سختي" بر سرشان برخورد كند تا به سرنوشت زهرا كاظمي دچار شوند تا زماني كه آزاد بودند هيچگاه و به هيچ قيمتي در دفاع از حقوق تمامي شهروندان كوتاهي نكردند.
جانباز اصلاحات، سعيد حجاريان !
از قديم به ياد داريم كه مهمان هميشگي نشست هاي تحكيم بودي وحتي اختلافات بين انجمن ها و حزب مشاركت هم بهانه جدائي از بچه ها نبود. فروردين سال 79 را نيك ياد داريم كه آزادي خواهان و در راس انها دانشجويان عيد را جشن نگرفتند، در عوض چشم به بيمارستان دوخته بودند و براي نجات تئوريسين از مرگ دعا مي كردند، بعدها ما تحكيمي ها نيز زخم قداره سعيد عسگر را چشيديم، آخر بيدادگاه حكم به آزادي آدم كش داده بود تا سعيد عسگر روز روشن به مراسم فروهرها حمله برد و شب هنگام چون شغال خوابگاه علامه را با خون رنگين كند. امروز اما از بد سرنوشت، سعيد عسگر بي كار مانده! ديگر دانشجوي آزادي نمانده كه كتك بزند، ديگر تجمعي نيست كه با چماق به هم ريزد! معترضان را يا حكم زده به دانشگاه اوين برده اند، يا ستاره دار و پرونده دار كرده اند يا حكم توبيخ و تعليق زده اند... تا امروز برايت نامه بنويسيم و بگوئيم ديگر كسي نمانده از "پائين" فشار داده شود! تا بشود از بالا چانه زني كرد.
دكتر هاشم آغاجري!
كمتر كسي است كه خاطره حماسه خيزش دانشگاه در اعتراض به حكم اعدام شما را فراموش كرده باشد، در آن سال كه بيدادگاه قوه قضائيه حكم به خاموشي نداي روشنگر شما داد، با وجود انكه اصلاح طلبان جز نامه نگاري و خواهش قدمي برنداشتند، دانشجويان سكوت و عافيت طلبي را خيانت دانستند و كاري كردند كارستان تا سرانجام خود حاكم رسما عقب نشيني اعلام كرده و حكم را ملغي كند. از آن زمان تاهمين چند ماه قبل در خبرها مي خوانديم كه دانشجوياني را به جرم آن تحصن ها به دادگاه و حراست احضار مي كنند و حكم انتقام مي زنند چرا كه آزادي شما به آن شكل خاري بزرگ در چشمشان گشته بود. حال همان بچه ها در زندان اند، زير شكنجه ياران سعيد امامي و تحت دستور فاشيستها، آينده اي برايشان متصور نيست؟ كه مي داند؟ شايد سرانجام منوچهر محمدي انتظارشان را مي كشد؟
زندانيان سياسي از بند رهيده!
هر كسي كه چندي مهمان اوين و خصوصا بند 209 آن بوده خاطره مهرورزي زندانبانان و بازجوها را تا آخر عمر فراموش نخواهد كرد. دانشجويان بي پناهي كه امروز جاي خالي شما را در سلولهاي انفرادي پركرده اند! بيش از هر گروه و دسته اي و بي هيچ ادعا از حقوق همه زندانيان سياسي و آزادي خواهان مغضوب حاكميت دفاع كردند. زماني كه منوچهر محمدي زير شكنجه و در اوج مظلوميت جان به جان افرين تسليم كرد، كمتر گروهي در ايران حاضر به اعتراض و افشا گري شد، حتي خبر اين جنايت را فقط چند روزنامه به صورت اخبار صفحه حوادث پوشش دادند! خانواده شهيد محمدي بياد دارند تنها حاضران مراسم درگذشت آن مرحوم دانشجويان تحكيمي بودند كه با دو ميني بوس از تهران امده بودند تا تسلاي خاطري بر بازماندگان باشند وحالا بسياري از همانها امروز در زندان هستند و تقاص كارشان را پس مي دهند.
تمامی اشخاص حقيقي و حقوقي كه دغدغه دفاع از حقوق بشر دارند مخاطب اين نامه هستند، اميد داريم اين نامه جرقه اي باشد بر اراده دوستان تا عزم كاري بزرگ كنيم باشد كه دست فاشيست ها را قبل از فرود آوردن آخرين ميخ بر تابوت دانشگاه قطع كنيم و ياران دبستاني از قفس برهانيم.