تبليغاتX
همبستگی وبلاگرها با دانشجویان دربند


۱۴ مرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت خواه مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود

اما

هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.

۱۴ مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجی‌حیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، مسعود حبیبی، سعید حسین نیا، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، محمدحسین مهرزاد، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.

به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" تغییر دهیم.

به اميد آزادی تمام آزادگان در بند.

پ.ن ۱:
- از کسی دعوت نمی کنم، فکر می کنم همه ی دوستانم در جریانند.اگر قصد حمایت دارید، برای وبلاگ 14 مرداد کامنت بگذارید.

پ.ن ۲:
ـ از نوشین عزیز هم که به من خبر داد تشکر میکنم.

پ.ن ۳:
- این نوشته رو هم از وبلاگ نیوشا کپی کردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط علی | 

 

در حالي تصميم گرفتيم نامه اي سرگشاده منتشر كنيم كه جنبش دانشجوئي زير سنگين ترین فشار ممكن با اخرين نفس هايش بانگ بيدار باش را بر وجدانهاي به خواب رفته فرياد مي زند. امروز كه اين نامه منتشر مي شود انجمن هاي امير كبير و علامه و بسياري ديگر قلع و قمع شده اند، شوراي مركزي تحكيم و ادوار در زندان اوين زير شكنجه براي اعتراف قرار دارند، فعالان دانشجوئي يا به زندان افتاده اند يا اينكه حكم دادگاه خورده و در نوبت زندان هستند و يا ستاره دار شده اند، دانشگاه به عرصه تاخت و تاز شبه نظاميان و نهاد هاي اطلاعاتي بدل گشته و هر صداي اعتراضي در نطفه خفه مي شود.

در اين سالها چه بسيار نامه سرگشاده نوشتيم و چه بيانيه ها كه منتشر نكرديم، بارها و بارها اعتراض كرديم و فرياد زديم بر حاكميت و نهادهاي انتصابي اش. گلايه و سرزنش كرديم فرصت سوزي اصلاح طلبان را. افشا كرديم چهره پليد متحجران و فاشيست ها را و چه ها كه نگفتيم. اما اين نامه سرگشاده خطاب به فعالان سياسي و كوشندگان اجتماعي و مدني است با اين اميد كه اين بار از نامه، پاسخي بگيريم!

 

برادر اكبر گنجي!

تو كه هميشه مايه افتخار ما بودي، تو كه در كولاك زمستان، بهار را مژده مي دادي، تو كه اسوه مقاومت لقب گرفته اي! اين دانشجويان در بند كه بهترين دوستشان تو بودي در آن زمان كه زندان و سپس اعتصاب غذا توان از جسم نحيفت برده بود، به هر طريقي شمع يادت را روشن نگاه داشتند، با تجمع، بيانيه، شب شعر و غيره تا سرانجام كه از بند آزاد گشتي اولين گروه به ديدنت امدند و شايد بيش از خويشانت بي قرار ديدنت بودند، زماني كه عزم سفر كردي و در ديار غربت ساكن شدي تنها گروهي در ايران بودند كه مردانه و تحت شديدترين فشارها به فراخوان روزه سياسي براي آزادي زندانيان سياسي پاسخ دادند، در همين دفتر ادوار كه پلمپش كرده اند بچه ها سه روز روزه گرفتند.

اما اكبر جان ! حالا كه انها به زندان افتاده اند، كسي نيست كه برايشان شمعي روشن كند يا تجمع و اعتصابي كند... اين همه گروه، شخصيت سياسي و حزب و روشنفكر و غيره! همه دنبال كار خودشان اند، زنداني بودن يك درد دارد اما زنداني مظلوم و بي كس بودن هزار درد !

 

بانوي صلح ايران، شيرين عبادي !

شما هميشه افتخار زنان ايران بوده و هستيد، خبر انتخابتان به عنوان بانوي صلح جهان تا مدتها تلخي رنجهاي روزمره را از يادمان برد و شور استقبال بي نظيري كه در فرودگاه مهراباد رخ داد نويد اينده اي درخشان داشت. شما كه هميشه از حقوق شهروندان دفاع كرده ايد، نيك مي دانيد كه انجمني هاي در بند گناهي ندارند جز نپذيرفتن ظلم و دفاع از شرف و حقوق بشر. اين انجمن ها اگر امروز ويران شده به دليل اعتراض بر بي عدالتي و نقض حقوق انسانها بوده و بس.

 

 

فعالان ملي و مذهبي، اپوزيسيون قانوني و مظلوم !

شما بيش از هرگروهي در اين سالهاي بعد از انقلاب طعم تلخ سركوب و فشار و زندان را چشيده ايد، بياد اوريد اين دانشجويان كه امروز انجمن هايشان خراب و خود به زندان افتاده اند، هماناني هستند كه هميشه و در تمامي فشارها همراهتان بودند. ازحقوق تان دفاع كردند، در دانشگاه تريبون به دستتان دادند با وجود اينكه مي دانستند حاكميت چه كينه اي به دل مي گيرد، اين انجمن ها كه امروز با زور سر نيزه خفه شده را بياد داريد؟ همانجا كه بارها با دانشجويان سخن گفتيد. به همان اندازه كه در اين سالها زندان رفتيد و مورد ظلم قرا گرفتيد، چندين برابر آن فرياد اعتراض انجمني ها در دفاع از شما بلند شد. شمار بيانيه ها، نامه هاي سرگشاده و تحصن هائي كه دانشجويان متولي آن بودند از حساب خارج است. اما امروز كه دوستانمان زنداني اوين شده اند براي شما نيز نگران شده ايم، نگرانيم نكند موج جديدي از سركوب دگرانديشان راه بيافتاد كه در آن صورت كدام دانشجو بر سر ظالمان فرياد بزند؟ و كدام انجمن تحصن برگزار كند؟!

 

عبد الله نوري !

نيك به ياد داريد آن زمان كه از وزارت كشور استيضاح شده بوديد و روزنامه خرداد را توقيف و شما را به جرم عمل به وعده هاي اصلاحات به زندان انداختند، فعالان دانشجوئي و انجمن هاي اسلامي از هيچ عملي در اعتراض به اين بي عدالتي دريغ نكردند. هنوز خاطره شور و هيجان تحصن ها و تجمع هاي آن سالها را بياد داريم، مگر مي شود آن پوستر معروف "عبد الله مي خنديد" را فراموش كنيم، شعار "عبد الله آزاد بايد گردد" تا سالها در هر مراسم و تجمعي تكرار مي شد. در تمام مدت زندان لحظه اي از ياد و خاطره ما دانشجويان فراموش نشديد، شما كه سمبل استقامت و شهامت بوديد. بعد از آزادي از زندان نيز به مناسبت هاي مختلف مهمان خانه تان بوديم، از جلسات دعاي كميل خاطره ها داريم آقاي نوري. اما چندي است كه ديگر در مراسم دعاي هفتگي تان از تحكيمي ها خبري نيست، نه اينكه بچه ها بي وفا شده باشند، غل و زنجير اوين امانشان نمي دهد. حالا ديگر صداي دعاي كميل تحكيمي ها را بايد از پشت ديوارهاي اوين بشنويد، آري آقاي نوري! دانشجويان را كه به اوين برده اند ديگر كسي نيست برايشان پوستر "عبد الله مي خنديد" بسازد تا عبد الله ما هم از زندان آزاد شود و به اغوش گرم خانواده و نزد دو فرزندش بازگردد.

 

 

حجت الاسلام كروبي !

از انتخابات سال 84 نزديك دو سال مي گذرد، مطمئن هستيم فراموش نكرده ايد هنگامي را كه نظاميان با تقلب و آراي ساختگي توانستند نامزد مورد نظرشان را بجاي شما به مرحله دوم بفرستند تمامي گروه هاي اصلاح طلب و حتي هم حزبي هايتان بي درنگ اطرافتان را خالي كردند تا خود را به سفره اقاي هاشمي برسانند شايد تكه ناني به كف آرند. در آن شرايط تنها تحكيم بود كه محكم بر اصلاح طلبان تاخت و باز شماري صندوقها را خواستار شد، انجمن هاي اسلامي با وجود آنكه خود در انتخابات شركت نكرده بودند ولي با هر تریبونی که در اختيار داشتند ظلمي را كه بر شما رفته بود عيان ساختند. حال اين دانشجويان به جرم دفاع هميشگي از آزادي و عدالت به زندان افتاده تا ديگر فريادي براي افشا و اعتراض نخروشد.

 

 

 

احزاب و گروه هاي دوم خردادي !

فارغ از هر گونه تفاوت ديدگاه، نيك به ياد داريد كه دانشجويان و انجمني ها با تمام قوا از حقوق سياسي و شهروندي همه فعالان سياسي و احزاب دفاع كردند، توقيف نشريات و فشار بر مطبوعات را با صدايي بلند تر از خود صاحبانشان فرياد كردند و تحديد تحزب را از تريبون دانشگاه افشا كردند. يادتان باشد اين عزيزان كه هر لحظه ممكن است "جسم سختي" بر سرشان برخورد كند تا به سرنوشت زهرا كاظمي دچار شوند تا زماني كه آزاد بودند هيچگاه و به هيچ قيمتي در دفاع از حقوق تمامي شهروندان كوتاهي نكردند.

 

جانباز اصلاحات، سعيد حجاريان !

از قديم به ياد داريم كه مهمان هميشگي نشست هاي تحكيم بودي وحتي اختلافات بين انجمن ها و حزب مشاركت هم بهانه جدائي از بچه ها نبود. فروردين سال 79 را نيك ياد داريم كه آزادي خواهان و در راس انها دانشجويان عيد را جشن نگرفتند، در عوض چشم به بيمارستان دوخته بودند و براي نجات تئوريسين از مرگ دعا مي كردند، بعدها ما تحكيمي ها نيز زخم قداره سعيد عسگر را چشيديم، آخر بيدادگاه حكم به آزادي آدم كش داده بود تا سعيد عسگر روز روشن به مراسم فروهرها حمله برد و شب هنگام چون شغال خوابگاه علامه را با خون رنگين كند. امروز اما از بد سرنوشت، سعيد عسگر بي كار مانده! ديگر دانشجوي آزادي نمانده كه كتك بزند، ديگر تجمعي نيست كه با چماق به هم ريزد! معترضان را يا حكم زده به دانشگاه اوين برده اند، يا ستاره دار و پرونده دار كرده اند يا حكم توبيخ و تعليق زده اند... تا امروز برايت نامه بنويسيم و بگوئيم ديگر كسي نمانده از "پائين" فشار داده شود!  تا بشود از بالا چانه زني كرد.

 

دكتر هاشم آغاجري!

كمتر كسي است كه خاطره حماسه خيزش دانشگاه در اعتراض به حكم اعدام شما را فراموش كرده باشد، در آن سال كه بيدادگاه قوه قضائيه حكم به خاموشي نداي روشنگر شما داد، با وجود انكه اصلاح طلبان جز نامه نگاري و خواهش قدمي برنداشتند، دانشجويان سكوت و عافيت طلبي را خيانت دانستند و كاري كردند كارستان تا سرانجام خود حاكم رسما عقب نشيني اعلام كرده و حكم را ملغي كند. از آن زمان تاهمين چند ماه قبل در خبرها مي خوانديم كه دانشجوياني را به جرم آن تحصن ها به دادگاه و حراست احضار مي كنند و حكم انتقام مي زنند چرا كه آزادي شما به آن شكل خاري بزرگ در چشمشان گشته بود. حال همان بچه ها در زندان اند، زير شكنجه ياران سعيد امامي و تحت دستور فاشيستها، آينده اي برايشان متصور نيست؟ كه مي داند؟ شايد سرانجام منوچهر محمدي انتظارشان را مي كشد؟ 

 

 

زندانيان سياسي از بند رهيده!

هر كسي كه چندي مهمان اوين و خصوصا بند 209 آن بوده خاطره مهرورزي زندانبانان و بازجوها را تا آخر عمر فراموش نخواهد كرد. دانشجويان بي پناهي كه امروز جاي خالي شما را در سلولهاي انفرادي پركرده اند! بيش از هر گروه و دسته اي و بي هيچ ادعا از حقوق همه زندانيان سياسي و آزادي خواهان مغضوب حاكميت دفاع كردند. زماني كه منوچهر محمدي زير شكنجه و در اوج مظلوميت جان به جان افرين تسليم كرد، كمتر گروهي در ايران حاضر به اعتراض و افشا گري شد، حتي خبر اين جنايت را فقط چند روزنامه به صورت اخبار صفحه حوادث پوشش دادند! خانواده شهيد محمدي بياد دارند تنها حاضران مراسم درگذشت آن مرحوم دانشجويان تحكيمي بودند كه با دو ميني بوس از تهران امده بودند تا تسلاي خاطري بر بازماندگان باشند وحالا بسياري از همانها امروز در زندان هستند و تقاص كارشان را پس مي دهند.

 

 

تمامی اشخاص حقيقي و حقوقي كه دغدغه دفاع از حقوق بشر دارند مخاطب اين نامه هستند، اميد داريم اين نامه جرقه اي باشد بر اراده دوستان تا عزم كاري بزرگ كنيم باشد كه دست فاشيست ها را قبل از فرود آوردن آخرين ميخ بر تابوت دانشگاه قطع كنيم و ياران دبستاني از قفس برهانيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط علی | 
آخ که چقدر تنگه دلم....
+ نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط علی | 
ممنوع الورود به دانشگاه و کلیه خوابگاه های مربوط به دانشگاه شدم. چرا؟؟ هنوز مطمئن نیستم ولی فکر میکنم که برگردد به عقده ی شخصی لشگری٬ رئیس حراست دانشگاه٬ از من. اگر وقت شدم شرح آن اتفاق و دروغ گویی های این شخص مزدور را میدم. جالب اینجاست که عکس من رو مثل اون WANTED ها به تمام نگهبانی ها دادن٬ مبادا که من یه بار قاچاقی برم دانشگاه یا خوابگاه. و نکته ی جالب تر اینه که من الان سه هفته است که میام سر کار و از صبح تا ساعت ۶ سر کارم و اصلا گذرم هم به دانشگاه نمیفته. اما چه میشه کرد از دست این بچه ی عقده ای که هر طور شده میخواد کرم بریزه. واقعا دلم به حالش میسوزه که اینقدر دنیای کوچک و پستی داره. مشابه همین کار رو بارها ازش دیدم و آخریش هم برمیگرده به میترای دوست داشتنی خودمون.

----------------------------------------------------------

این هم مطلب مختصر و رکی است در مورد عشق و عشق ورزیدن.

---------------------------------------------------------

میخواستم اندکی هم با شما "سلام ای برادر" گفتگو کنم که متاسفانه به دلیل مشغله ها موکول میکنم به یکی دو روز دیگر. هر چند که در دوست و مصلح بودن شما بسیار شک دارم که نه تنها این شیوه ی نصیحت و پند که نیست٬ بل شیوه ای است برای کوبیدن شخصیت. خصوصا آن بخش های گزافه گویی و دروغین.

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط علی | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 7:19 بعد از ظهر  توسط علی | 
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط علی | 
ایمیل جالبی به دستم رسید٬ حیفم آمد در وبلاگ نذارم:
 
مشخصات چه کشوری است که:
۲۰ میلیون فقیر٬
۷ میلیون بیکار٬
۴ میلیون معتاد٬
۳۰۰ هزار زن تن فروش٬
۱۴ میلیون بیمار روانی٬
۶۰۰ هزار کودک کارگر٬
یک و نیم میلیون محروم از تحصیل٬
۸ میلیون بی سواد٬
۱۸۰ هزار مورد فرار مغزها و البته ۳۰ میلیارد و ۴۰۰ میلیون تومان خسارت ناشی از فرار مغزها٬
 ۴۵۰ هزار تصادف در سال٬
۴۰ هزار بیماری ایدزی٬
سن بزهکاری زیر ۱۰ سال٬
کف سنی فحشاء ۱۴ سال٬
و کف سنی اعتیاد ۱۳ سال و ...
 
بله. به شما تبریک میگم. اینجا همان ایران اسلامی ماست عزیز دل برادر!
 
+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط علی | 

قرار بود که اینجا فقط یک پست دیگر بگذارم و آن هم آدرس وبلاگ جدیدم، ولی چه کنم که درمان ناراحتی جز بازگو کردن آن و به نوعی خالی کردن آن نیست.میخواهم اندکی از تو بگویم. از تویی که به معنای واقعی کلمه مرا عقده ای کردی. والله که بد عقده ای است شاد و خندان دیدن تو و البته کمی محبت دیدن از تو. شاید بهترین حالتی که تو را دیده ام برگردد به همان یکی دو بار اول. ساده و بی آلایش حرف زدنت برای منی که در مرداب سرگشتگی و بی تفاوتی دست و پا میزدم چونان طنابی بود که مدتها در جستجویش بودم و هر شخص جدیدی را که میدیدم در او این طناب را می جستم، آخر قدیمیها دیگر طنابشان پوسیده بود، چه اگر پوسیده نبود مرا از آن مرداب بیرون میکشیدند. آری، طناب تو مرا از آن مرداب بیرون کشید ولی در رودخانه ی پرتلاطمی انداخت که چیزی جز ناراحتی و فشار عصبی برایم به ارمغان نداشت. از آن زمان به بعد این عقده ی شاد دیدن و یا مشاهده رفتار محبت آمیز از تو بود که در دل من جا خوش کرد. رفتارهای تند و توهین های بی دلیلت را تا میتوانستم تحمل کردم و گاهی به خاطر کاری که نکرده بودم معذرت خواستم. فکر میکردم که این رفتارت به خاطر مشکلاتی است که داری ولی وقتی که میدیدم در رابطه با دیگران چه راحت برخورد و خوش و بش میکنی میفهمیدم که انگار رفتار من مشکلی دارد. گاهی میگفتم که شاید از من بدت بیاید ولی هر بار که که مشکلات شخصی ات را برایم بازگو میکردی و مرا در غمهایت شریک میکردی، چنین برداشت میکردم که من را دوست خود میدانی و آدم هم که نمیشود از دوستش بدش بیاید؟!! ولی آه از آنکه مرا هیچگاه در شادیت سهیم نکردی. حتی آن موقعی هم که خبر درست شدن کاری را که از انجامش ناامید شده بودی به تو دادم رفتار متناسبی با آن ندیدم. انگار که تو نوع رفتارت را به صورت غمگین و طلبکارانه تعریف کرده بودی. باور کن حسرت به دل ماندم که یکبار مرا به خوردن یک چای خشک و خالی دعوت کنی. باورت میشود که خواسته من اینقدر کوچک باشد و رفتار تو این همه بی تفاوت؟

من اشتباه میکردم و اشتباهم در همان ضعف اخلاقی دوران بچگی ام بود، ضعفی به نام لج. آری، من لج کردم که تو را شاد کنم و به مثابه آن رفتار محبت آمیزی از تو ببینم، اما چه بگویم که اکنون چاره ای جز اعتراف به شکستم ندارم. بدان که در حق من رفاقت نکردی. بدان که در حقم عادل نبودی.

 

پ.ن1: شاید جز خودت کسان دیگری بدانند منظورم تو هستی پس بیش از این به جزئیات نپرداختم. 

 

پ.ن2: مرا دگر با تو کاری نیست. به گمانم که وظایفم را به عنوان یک دوست در قبال تو انجام داده ام و تلافی آن طناب را کرده باشم. دیگر تحملم تمام شده و تاب بی مهریهایت را ندارم و از آنجا که ظاهرا قرار است به همین سبک و سیاق بمانی، پس نبودن بسی بهتر از بودن است.

 

پ.ن3: قبول دارم که حرفهایم در جواب "جلسه" تند و طعنه آمیز بود. این را بگذار به حساب اینکه تا آن زمان 6 ساعت از سردرد شدیدم میگذشت و خستگی زیاد ناشی از کار خودم و حرفهای سابق تو. به رسم ادب از شما عذر میخواهم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط علی | 
ظاهرا طبق يك رسم و سنت قديمي بايد سال نو را تبريك گفت. سال ديگري آمده است. قرار است كه طبيعت تر و تازه شود٬ جان دوباره اي بگيرد. بهار فصل شوخ و شنگي و در عاقبت جفت گيري حيوانات نيز هست. ما هم به تبع طبيعت بهتر است كه خانه تكاني كنيم. به سر و وضع خود برسيم. حتي پا را فراتر بگذاريم و خانه تكاني دروني نيز انجام بدهيم. اما مثل اينكه بايد كارهاي ديگري هم بكنيم. كفش و لباس نو بخريم. كلي ميوه بخريم. از يكي دو روز قبل از عيد مايحتاج چند روز آينده را خريداري كنيم٬ آخر دكانها قرار است تا ۲-۳ روز تعطيل باشند و ... . اين عيد هم در كت من نميرود. مگر اين روز نيز فرقي با روز قبل و روزهاي قبل و بعدش دارد؟ مگر قرار است اتفاق خاصي بيفتد؟ ۲۵ عيد را پشت سر گذاشته ام و هيچگاه تفاوت عيد را با ديگر روزها نفهميده ام. تنها تفاوتش آغاز يك تعطيلي طولاني مدت و نگاهي نوستالژيك است كه به آن دارم.

بين دوستاني كه عيد را تبريك گفتند تنها يك نفر حرف دلم را زد: " سال بدي بود. سال نوت مبارك". آري٬ به يقين بدترين سال زندگيم بود. تنها دلخوشي اش آن چند نقطه عطفي بود كه داشت. دوستي با چند دوست عزيز كه حاصل اين دوستي تاثيري بسيار عميق و دميدن روحي تازه در زندگي يكنواخت و نخوت بارم بود٬ اما چه سود كه وقايع تاسف انگيز اين چند ماه اخير حلاوت آن چند نقطه عطف را هم به تلخي گراييد. (حتي در آخر اين سال هم دوچرخه اي را تمام خاطرات دوران نوجوانيم را مشتركا ثبت كرده بوديم دزديدند كه ديگر شيريني هاي اين سال را تكميل كند.)

اما در نهايت از تمام دوستاني كه به هر دليلي٬ چه خواسته و چه ناخواسته٬ باعث آزرده شدنشان شدم صميمانه پوزش ميطلبم. اميدوارم كه توان و عمري براي جبران باشد.

----------------------------------------------------------------------

ظاهرا اين مزخرف گويي هاي شخص اول مملكت تمامي ندارد. من هيچگاه سخنراني هايش را گوش نميدهم و حتي امسال نيز تا يك ساعت بعد از تحويل سال ٬تا قبل از تماس يكي از دوستان٬ در خواب بودم. آرمان در اين مطلب به گوشه اي از سخنان ايشان پرداخته. اما نميدانم چه بگويم از اسمي كه براي امسال انتخاب شده. سال اتحاد ملي و انسجام اسلامي. شعاري متناقض و بي معني. اتحاد ملي شعاري است ناسيوناليستي كه هميشه ابزار دست حاكمان بوده براي تهييج توده. اصولا ناسيوناليست ايراني كه بعد از مشروطه پاي به ادبيات اين مملكت گذاشت٬ ريشه اش در رد اسلام و بر ضد آن است و از اين رو كه بدبختيهاي ملت پر تمدن و با فرهنگ (؟؟) ايران را به گردن اعراب و تسلط آنها بر اين سرزمين مقدس (؟) مي اندازد. حال چگونه قرار است كه اين ناسيوناليست دست در دست انسجام اسلامي(!!) دهد خدا داند؟ حال بماند معني خود انسجام اسلامي كه منظورش اتحاد با عراق و عربستان و امارات و افغانستان و بحرين و ... است. از اسامي پيداست كه ما چقدر با اين كشورها منسجم و يكپارچه هستيم.

در بخش ديگري هم گفته است كه: "اگر آنها بي قانوني كنند٬ ما هم بي قانوني ميكنيم". ديگر حال و حوصله ي تفصيل اين گفته را ندارم٬ خودتان بهتر ميدانيد معني اين جمله چيست.

اميدوارم امسال را خدا به خير كند. ما را كه به سعادت اين مملكت اميدي نيست٬ شما را نميدانم.

--------------------------------------------------------------------

به تقليد از سينا من هم فالي گرفتم:

اي كه مهجوري عشاق روا ميداري                                بندگان را ز بر خويش جدا ميداري
تشنه باديه را هم به زلالي درياب                                 به اميدي كه درين ره به خدا ميداري
دل ببردي و بحل كردمت اي جان ليكن                            به از اين دار نگاهش كه مرا ميداري
ساغر ما كه حريفان دگر مينوشند                                 ما تحمل نكنيم ار تو روا ميداري
اي مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه توست                     عرض خود ميبري و زحمت ما ميداري
تو به تقصير خود افتادي ازين در محروم                          از كه مينالي و فرياد چرا ميداري؟
حافظ از پادشهان پايه به خدمت طلبند                          سعي نابرده چه اميد عطا ميداري؟

+ نوشته شده در  جمعه 3 فروردین1386ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط علی | 
تازه یک هفته بیشتر از آن تجمع ۱۳ اسفند در شریف نگذشته بود که احضاریه ها به دست احضار شدگان رسید. کیوان امیری الیاسی٬ سروش ثابت٬ سینا صادقی و فریدون طاهری این احضار شدگانند. تقریبا هر کسی را که میتوانستند احضار کنند٬ کرده اند. برای یک تجمع کم تعداد و در مدت زمانی کوتاه٬ آن هم بدون شعار و حاشیه و یا درگیری خاصی٬ برخورد سنگینی است. تنها به دلیل نداشتن مجوز از حراست؟ در مملکتی که طبق قانون اساسی آن برگزاری هر گونه تجمعی در هر کجا بدون داشتن سلاح و بدون توهین به اسلام آزاد است٬ دانشجویان اجازه ندارند که یک تجمع ۱۰۰ نفره را در فراغ بال و بدون هرگونه مزاحمت و یا استرسی از عاقبت آن برگزار کنند؟ آیا اصلا گرفتن مجوز از حراست قانونی است؟ وقتی که شما در خیابان حق برگزاری این تجمع را دارید٬ در دانشگاه که متعلق به خودتان است ندارید؟ اگر هم امر مجوز گیری قانونی باشد٬ باید پرسید کدام احمقی این قانون را نوشته؟

پ.ن: آری برادر٬ چنین است. در این آخر الزمان٬ صداقت و دلسوزی را حماقت و فرصت جویی و ساده لوحی و زودباوری را تدبیر و تیزهوشی مینامند. تو از نسل پاکان زمینی٬ تو را با این جماعت پر از تزویر و ریا کاری نیست. خود را ارزان مفروش که قیمتی ترینی.

--------------------------------------------------------------------

تو را چون اشکانم در چشمانم نگه داشته ام. روزی که از دیار من بخت بربندی٬ روز روان شدن اشکهای بی پایان من است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط علی |