تبليغاتX
از این زمانه

((پرسش مهمی در این میان مطرح است: آیا در این دوره زمانه که "مارکس" و "مارکسیسم" از "مد" افتاده و هزاران نظریه ی فلسفی مدرن و شبه مدرن به تاخت روانند و برتری نظام سرمایه داری را در همه ی اکناف صلا در داده اند، کاوش و بازنگری در متون به اصطلاح متعلق به "عهد عتیق" عملی خردمندانه است؟ متاسفانه مارکس و مارکسیسمی که در ایران شناخته شده اند، آنچنان با روایات مارکسیسم به اصطلاح رسمی و آثار دست دوم و سوم مسخ شده اند که کتابی از این دست تازه و بکر به نظر میرسد. نزدیک به هفتاد سال است که همین اثر به زبان اصلی در غرب منتشر شده اما در هیچیک از مباحثات نظری مخالف و موافق جای پای خود را باز نکرده است. سالهای سال این مسائل جایی در مباحث سیاسی و اجتماعی ایران نداشت: از یک سو عقب مادندگی فرهنگی و اجتماعی جامعه و از سوی دیگر رواج چندین دهه مارکسیسم رسمی روسی و مریدان وطنی اش که شک را از منکرات میدانستند، دست در دست بی بنیاد و ریشه بودن تفکر فلسفی غربی در ایران به آنجا انجامید که در طیف موافق، یا مارکس را پیشگویی میدانستند که جامع العلوم است، و یا مرشدی صاحب کرامات که احدی حق حتی توگفتن به او را نداشت. در طیف مخالف وضع بهتر نبوده و نیست: حراف، لافزنی خیال پرداز و دودمان بر باد ده که فقط به درد اروپاییان و آن هم اروپای قرن نوزدهم میخورد. دیگر فهم آنچه که مارکس میگفت، مطرح نبود چرا که هزاران مفسر تحصیل کرده و مارکس شناس میتوانستند به خوبی بگویند که او چه گفته و چه نگفته است. ما همیشه با این مشکل ریشه دار مواجه بوده ایم و تنها اندیشه مارکس نیست که با این بلیه سروکار دارد: دکارت، برکلی، اسپینوزا، هیوم، کانت، هگل و … به ندرت آثار این متفکران به زبان فارسی برگردانده شده اما انبوه تفسیرهای ساده ساز و مشکل گشا همه جا به وفور هست.))

آنچه در بالا آمد قسمتی از مقدمه حسن مرتضوی در کتاب دست نوشته های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ (اثر کارل مارکس) است.

 

----------------------------------------------------------------

 

این هم لغتنامه جالبی است که میتواند شما را در جهت خارج کردن زبانتان از سیطره زبانهای بیگانه (خصوصا عربی و انگلیسی) کمک کند. باشد که پارسی سخن بگویید.

 

---------------------------------------------------------------

 

گر یار من برافکند از رخ نقاب رویش                        عالم بهم بر میزند از انقلاب مویش

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط علی | 
<<احمدی‌نژاد با بيان اين که ملت ايران يک صف واحد، يکپارچه و متحد است، گفت: امروز مطالبه بهره‌مندی کامل از انرژی هسته‌يی برای ملت ايران به مراتب مهم‌تر و سرنوشت‌سازتر از بحث ملی‌شدن صنعت نفت است و همه ايرانيان در همه جای عالم برای پی‌گيری اين حق و تحقق آن، در صحنه حاضر هستند.>>

بله٬ واقعا نمیدانم بخندم یا گریه کنم. گاهی اوقات فکر میکنم که بعضیها واجب الفحش هستند و خیلی هم که تند میشوم فکر میکنم بعضیها واجب المرگ هستند. البته این مورد تنها یک احساس ناشی از عصبانیت و گذراست. آخر تو را چه به مقایسه انرژی هسته ای و نفت. اگر این نفت نبود که هیچکدام از شما زالوصفتان بی خرد دریوزه الان در این مقام و مکنت نبودید که با انواع وسایل و ابزار سنتی و مدرن در جهت تحمیق توده بکوشید که جایتان هر روز محکم تر از روز قبل شود. خدایا! آنروز چه زیباست که روز سقوط شما از اوج قدرت به حضیض ذلت باشد. یقینا به عمر من قد خواهد داد.

--------------------------------------------------------------

اگر به جای اشرف کلهری هم بودیم باز میتوانستیم دم از زندگی زیباست٬ شعر عاشقانه٬ دموکراسی٬ مسامحه٬ برنامه آینده زندگی٬ چشمهایش و هزار کوفت و زهرمار دیگه بزنیم؟

-------------------------------------------------------------  

ظاهرا به قول یکی از برادران اهل کتاب: "Show Must Go on".

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط علی | 
ای عشق٬ غم تو سوخت بسیار مرا٬
                              آویخت مسیح وار بر دار مرا٬
                                                      چندان که دلت سوخت بیازار مرا!
                                                                              مگذار مرا ز دست٬ مگذار مرا!

ای عشق٬ پناهگاه پنداشتمت٬
                              ای چاه نهفته! راه پنداشتمت٬
                                                      ای چشم سیاه٬ آه ای چشم سیاه٬
                                                                               آتش بودی٬ نگاه پنداشتمت

ای عشق٬ شکسته ایم٬ مشکن ما را
                               این گونه به خاک ره میفکن ما را
                                                      ما در تو به چشم دوستی میبینیم
                                                                               ای دوست مبین به چشم دشمن ما را

ای عشق در آتش تو فریاد خوش است
                               هر کس که در آتش تو افتاد خوش است
                                                      بیداد خوش است از تو٬ وز هستی ما
                                                                               خاکسترکی سپرده بر باد خوش است!

                                                                                                              فریدون مشیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط علی | 

بله٬ همانگونه که مشاهده میفرمایین٬ عکسی دال بر این است که مقتدی صدر جزء معدوم کنندگان صدام حسین بوده است. حال این ایده چگونه به ذهن مخترعش رسیده خدا داند! احتمالا همانگونه که لامپ در مخ ادیسون رفت!!
با دیدن این عکس اولین چیزی که به ذهنم رسید٬ همان دعوای مسخره ی همیشگی شیعه و سنی است که خدا و پیغمبر و قرآن را رها کرده اند و چسبیده اند به این که آیا بعد از پیامبر باید امام علی حکومت را در اختیار میگرفت یا ابوبکر (اتفاقا الان که بازارش داغ داغ است). واقعا مشکل دنیا و بشریت و خصوصا مسلمانان این است؟ همه چیزمان درست است و فقط مانده ایم که تعیین کنیم آیا عمر به اسلام خیانت کرد یا نه؟ خوب (به قول علی) به کتف چپم٬ حالا اگر من بفهمم که عمر خیانت کرده یا از سر دلسوزی حرف پیامبر را نادیده گرفته به خدا نزدیکتر میشوم یا سجایای اخلاقیم افزون میشود؟ این بحث نه تنها مشکلی را حل نکرده که تا به حال باعث کشته شدن هزاران انسان بی گناه شده. جنگ قدرتی که هنوز هم تمام نشده است. حال که دیگر هر کشوری سیستم حکمرانی خاص خود را دارد٬ ما هنوز اندر خم همان کوچه ی ۱۴۰۰ سال پیش هستیم. هیچ میدانید که فرقه ای در میان سنی ها هست که بهشت را بر کسی که خون یک انسان شیعه را بنوشد واجب میداند؟ بر من خرده مگیرید که با شما این عید را جشن نمیگیرم که در عمل چیزی جز خون و خونریزی و تفرقه از این بزرگترین عید شیعیان ندیده ام. (هر چند که از نظر تاریخی کاملا مقدس و میمون و به حق باشد)
دومین نکته ای که از مشاهده عکس مقتدی صدر به ذهنم خطور میکند برمیگردد به آنچه که هنوز از اشغال عراق در ذهنم مانده. مگر میشود آن همه تبلیغات٬ تحلیلها و حمایتهای جمهوری اسلامی از یکطرف و اولدورم بولدورمها و ترورهای مقتدی صدر را از طرف دیگر فراموش کنم؟ چه تحلیلهایی که قبل از اشغال عراق توسط سران و کارشناسان برجسته نظامی کشور انجام میشد و در نهایت همه متفق القول به این نتیجه میرسیدند که عراق باتلاقی کشنده خواهد بود برای نیروهای مزدور آمریکایی. من که به شخصه باورم شده بود که حداقل نیروهای عراقی چند ماهی مقاومت خواهند کرد. اما چه شد؟ به حافظه تان رجوع کنید که اشغال بغداد چند ساعت طول کشید؟ و اما بعد از اشغال هم که مقتدا صدر ادعای جنگ تا آخرین قطره خون را میکرد و همه دیدیم که آخرش به زیارتگاه ائمه شیعه پناه برد و با وساطت آقای سیستانی و گرفتن امان اسلحه را زمین گذاشت. آنچنان دنیا دوست بود که فرصت به آن خوبی را برای اسطوره شدن از دست داد. البته خود خوب میدانست که اگر بیمرد دیگر نه شهرتش به دردش میخورد و نه پولی از ایران میگیرد که بتواند با آن خوش بگذراند. آخ که ما ملت ایران چه کم حافظه ایم و چه زود باور.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 دی1385ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط علی | 
 دوران خریت گذشت 
                                        دوران خریت گذشت

این عکس مربوط میشود به روستای موییل از توابع مشکین شهر در نزدیکی سبلان. روستایی که به زعم بنده از روستاهای متمول این مرز و بوم محسوب میشود. دلیلش هم بسیار ساده است٬ چون آب بسیار زیادی دارد. به سبب همین آب کافی هم کشاورزی در آنجا رونق دارد و هم دامپروری. در همین روستای متمول که در اطرافش نیز چشمه های آب بسیاری هستند٬ هنوز هم لوله کشی آب وجود ندارد. اگر بدانید وظیفه آوردن آب به خانه در روستاها به عهده زنان است و برای یک مرد زشت است که آب بیاورد!!! لذا در فصل زمستان هم زنان این روستا باید با دبه هایی در دست به کنار یک لوله کلی آب بروند و پس از تحمل صفی طویل و سرمایی کشنده٬ دو دبه سنگین آب را به خانه بیاورند. آخ که این کار چه سخت و طاقت فرساست... علاوه بر این زنان روستایی باید خانه داری کامل باشند و در آن بی امکاناتی (جارو برقی و بخاری گازی و ... کیلویی چند؟) و بی بهداشتی خانه ای تمیز و فرزندانی سالم داشته باشند. راستی وظیفه اولشان که همان شوهرداری است را فراموش کردم. از وظایف دامپروری و شیر دوشیدن و ... هم میگذریم.

حال با چنین زنی که عمری دغدغه اش رتق و فتق امور منزل و شوهر بوده و در محیطی بسیار مردسالار بزرگ شده٬ چگونه میتوان از آزادی و حقوق بشر و ... دم زد؟ اگر میگویید "احتیاجی نیست"٬ به نظر بنده کاملا در اشتباه هستید. تا زمانی که این افراد و مشابه آنان که در جامعه ما بسیار زیادند٬ حرفمان را نفهمند٬ ما همان اقلیت پرحرف جامعه ایم که مخاطبانمان فقط خودمانیم و در یک حلقه باطل سیر میکنیم و گاهی چنان دچار توهم میشویم که به خاطر اینکه مثلا لنین به کائوتسکی لقب خائن داده رگ غیرتمان جوش میآید و به فحاشی و زد و خورد با هم میپردازیم!!! آخ که چقدر فاصله بین ما و مردم افتاده است. آنقدر که انگار خودمان هم علاقه نداریم آنها حرفهای ما را بفهمند. اگر گاهی ترمز را بکشیم و به عقب هم نگاهی کنیم بد نیست. اگر یادمان بیاید که ما برای چه فعالیت سیاسی میکنیم و در ابتدای امر خواهان چه بودیم٬ آنگاه اتحاد بین گروههای دانشجویی امری بس سهل و آسان مینماید. لعنت به این ایدئولوژی که این چنین آدمهای به اصطلاح تحصیل کرده را این چنین از هم جدا کرده و حتی حاضر نیستند با هم بر سر یک میز بنشینند.

پ.ن: از بابت نامرتبی و گسیختگی مطالب مرا عفو کنید که یک سر بیش ندارم و هزار سودا.

-------------------------------------------------------------

به طور نصف و نیمه ۳ تا از مقاله های نشریه آرمان نو رو خوندم. واقعا سخت بود خواندن یک مقاله آن هم به طور کامل. انگار اینها تو یه دنیای دیگه زندگی میکنن. بابا ما که همه اونجا بودیم. چرا مراسم روز دانشجو رو اینقدر با دروغ و اغراض تحلیل میکنید؟ یاد کیهان افتادم. اصلا انتظار نداشتم چنین مطالبی رو بخونم. حالا میفهمم چرا اصلا نمیشه با اینا حرف زد. هیچ پلی رو سالم نمیذارن. هیچ پلی...  ولی این دلیلی برای ناامیدی و سرخوردگی من نمیشود. من انتخاب دوم را کرده ام. خسته نمیشوم و با شما گفتگو میکنم٬ فریاد هم بر سرتان نمیزنم. امیدوارم که شما نیز در مقابل آنهایی که غیر قابل اتحاد میدانید انتخاب دوم را برگزینید. هر چی باشد آرزو بر جوانان عیب نیست.

------------------------------------------------------------

موضوعی فکرم را مشغول کرده ولی نمیتوانم از آن سر در بیاورم. هیچگاه با قاطعیت قضاوت نکرده ام. همیشه احتمالی را برای اشتباه خود فرض کرده ام. حال هم که نیاز به یک درک صحیح از شواهد دارم از یک قضاوت یا بهتر بگویم پیش بینی خوب محرومم. بعضی زخمها هستند که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا میتراشند... 

+ نوشته شده در  شنبه 16 دی1385ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط علی | 
   Sadda Hussein

تو را با آنکه من و خانواده ام را دچار مصیبتهای زیادی کردی٬ با آنکه مسیر زندگی ام را به کلی تغییر دادی٬ با آنکه هنوز هم در هر روز از زندگیم اثر مخرب تو را حس میکنم٬ تنها و تنها از جانب خودم میبخشم. البته تو را خیلی وقت است که بخشیده ام. تو را تنها برگی تلخ و ناعادلانه از زندگی خود میبینم که باید ورق زده میشد. تو و تمام کسانی را که در حقم ظلم کرده اند میبخشم٬ چون نمیخواهم که هیچ کدامتان به خاطر شخص من دچار عذاب جهنم شوید. ولی بدانید که کارهایتان را هیچ گاه فراموش نخواهم کرد٬ هیچگاه.

----------------------------------------------------------

تا حالا این همه کامنت یه جا ندیده بودم.

---------------------------------------------------------

آنکه جمال رخش یکدم از نظر نمیرود             از دیده گرچه میرود٬ از دل نمیرود.

+ نوشته شده در  جمعه 15 دی1385ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط علی | 
آخ که چقدر حرف واسه گفتن هست٬ ولی چه کنیم که این کنکوره شده خر بگیر سر پل ما. نه اینکه حالا بشینم و مثل گوش دراز بخونم٬ فقط جهت عذاب وجدانش به خودم تکلیف کردم که لااقل نشینم روزی ۳-۴ ساعت با اینترنت ور برم. به همین خاطر مجبورم خودم رو ببندم به تخت و وبلاگ رو آپدیت نکنم.

------------------------------------------------------------

آسمان همچو صفحه دل من روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم که خیال تو خوشتر از خوابست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 دی1385ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط علی | 
هنوز هم٬ عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط علی | 
                  

                      

                                                                

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط علی | 
بد شانسی یعنی اینکه تو یه زمان نامناسب تو یه مکان نامناسب باشی.

حالا اگه بخوای کاری انجام بدی٬ شاید بشه با تلاش مشکل مکان نادرست رو حل کرد. ولی زمان نامناسب رو هیچ کاری نمیشه کرد. فقط میشه صبر کرد٬ شاید روزی بیاد که بتونی به مقصودت برسی٬ شاید هم هیچ وقت نتونی٬ چون دیگه زمان تو نیست٬ یه خورده دیر اومدی.

----------------------------------------------------------------------------

حالم از آدمهایی که فکر میکنن به تمام حقیقت دست پیدا کردن و چیزی دیگه ای نیست الا آنچه ایشان گویند٬ به هم میخوره. هر چقدر هم که سطح شعور یا سواد پایین تر باشه این احتمال بیشتر میشه. با این آدما اصلا نمیشه حرف زد. موجودات بسیار خطرناک و مضری برای بشریت هستند. ستونهای اصلی فاشیسم...

----------------------------------------------------------------------------

این هم یه طنز تلخ. یکی از دو برادر معروف که سر قضیه ی دفن شهدا شبنامه های زیادی رو بدون هیچ نگرانی پخش میکردند٬ این متن رو نوشته. ماها حالاها حالاها با دموکراسی فاصله داریم. این که مثلن دانشجوی شریفشه... دلم واسه خودمون میسوزه که باید با اینجور آدما که خودشون رو نماینده طیفی از دانشجویان هم میدونند بحث کنیم. جدا که با بعضی ها جز از موضع قدرت نمیشه گفتگو کرد. اون موقع است که شاید به حرفات گوش بدن و مثل بچه های یتیم سرشون رو کج کنن و حرفت رو بپذیرن و اونقدر هم که قدرت زده اند شاید بعدا از طرفدارهای دو آتیشت هم شدند...

بدون شرح

اگه خوانا نیست٬ اینجا با دقت بالاش هست.

+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط علی | 
وای از دست این آدمهای بی ملاحظه.

آخرین شماره خبرنامه رو که دیدم٬ فقط با همون نگاه اول کلی اعصابم خورد شد٬ انگار نه انگار٬ اصلا دریغ از یه خورده شعور.

آخه بابا جان٬ تو کدوم خراب شده ای واسه مطلبی که هنوز چاپ نشده جوابیه در میاد؟؟؟؟؟؟ اونم دقیقا کنارش؟؟؟ جایی که همیشه جای ستون زنان بوده؟ هیچ فکر نکردین بقیه که اینو میخونن چی میگن؟ شما مگه اون نشریه رو واسه خودتون در میارین که مطلب و جوابیش رو با هم میزنین؟ توهین به مخاطب هم حدی داره والله. اگه از دست مطلبی دلخورین (که خلاف مرامنامتون و آزادی بیانتونه) و نمیخواین چاپ شه خوب چاپ نکنین. مشکلات بین خودتون رو چرا سر این نشریه ی قدیمی و نسبتا معتبر انجمن خالی میکنین؟

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط علی | 
                             Last Kiss

دیروز سومین سالگرد زلزله بم بود. بمی که حداقل ۳۰۰۰ سال بود که طعم چنین تکانی را نچشیده بود و چنان گرد و خاکی را حتی در موقع طوفان هم به خود ندیده بود و هیچگاه هیچ صدایی٬ حتی صدای موشکهایی که در فاصله چند کیلومتری آنجا آزمایش میشد٬ را این چنین دهشتناک تجربه نکرده بود.

چه بسیار افرادی که در غروب پنجشنبه ۴ دیماه ۱۳۸۲ صاحب خانه ای برای سکنی٬ شغلی برای گذران زندگی و خانواده ای برای زندگی بودند و به ناگاه در سحر گاه جمعه خود را تنها مالک تلی از خاک و دنیایی مملو از دلتنگی و مصیبت دیدند. نمیدانم کارشناسان و دانشمندانی که گاه صدای افتخار به کشفیات و اختراعاتشان گوش فلک را کر میکند٬ خط زلزله را از بم هم عبور داده بودند یا نه٬ ولی هیچگاه نفهمیدم که چرا حتی یکی از این همه ستاد و نهاد دولتی و غیر دولتی که خونشان برای خدمت به خلق میجوشد بعد از چند زلزله ای که روز قبلش رخ داده بود٬ مردم را از احتمال وقوع زلزله و حادثه ای شدیدتر مطلع نکرده بودند؟ شاید میترسیدند که نظم عمومی با تجمعات بیش از ۵ نفر در نیمه شب به هم بخورد یا رکنی از ارکان مقدس جمهوری اسلامی مورد اعتراض علنی قرار بگیرد یا شاید ...

در بم فهمیدم که انسان علاوه بر اشرف مخلوقات بودن٬ از متعفن ترین مردارهای دنیا هم هست. فهمیدم که سگهای ولگرد چقدر در شهر زیادند که حتی یکی از صدها جسدی برای غسل و دفن منتظر فردا بودند را سالم و قابل غسل دادن باقی نگذاشتند. فهمیدم که چقدر پست تر از آن سگان ولگرد در اطراف ما میزیند که حتی از خانه های خرابه و یا چادرهای امداد هم لحظه ای غافل نمیشوند٬ مبادا روزی از روزهای خدا مال حرام نخورند و یا گلخانه هایشان در جیرفت این چادرهای با کیفیت محروم شوند. فهمیدم که ما چقدر برادران مخلصی داریم که حتی در آن شرایط هم٬ لحظه ای از هماهنگی و سواری بی هدف با آن تویوتاهای سفید چهاردر دست برنمیدارند٬ مبادا که کوچکترین کمکشان به مردم مصیبت زده یا امدادگران حمل بر ریا شود.

با تک تک ذرات وجودم درک کردم که بزرگی انسانها نه به سواد است٬ نه به پول و نه به زور. مادر بیوه شده و دو دخترش را دیدم که از ما تقاضا میکردند که آذوقه ی کمکی به آنها را کمتر کنیم تا به بقیه برسد و با آن همه مصیبت باز جز شکر خدا چیزی نمیگفتند. مرد میانسالی را دیدم که به خواهش و تضرع از ما درخواست یک نخ سیگار داشت٬ انگار که میخواست همه بدبختیهایش را با پک زدن به این سیگار دود کند و از خواب پریشانی که دارد میبیند بلند شود.

کامیون حامل کمکهای مردمی را دیدم که در خارج از شهر از ترس جانش در حال فرار بود از دست سی چهل تا موتورسواری که از ۳ طرف محاصره اش کرده بودند.

دفتر چه خاطرات یک دختر دبیرستانی را در یکی از خرابه ها پیدا کردم که آخرین صفحه اش شعری بود در وصف زلزله و ترس از آن. انگار که میدانست چه بلایی قرار است سرش بیاید. (البته بعدا فهمیدم که زنده مانده)

یک جفت خر را دیدم که در یکی از میدانهای اصلی شهر فارغ از اطرافشان در حال عشقبازی بودند٬ انگار که وظیفه تولید مثل این همه بیوه به آنها واگذار شده بود. چه بسیار ماجراجویانی را دیدم که از روی جوگیری سر خر را به سوی بم کج کرده بودند ولی تا فهمیدند که آنجا با فیلمها خیلی فرق دارد٬ خیلی محترمانه و سریع به خانه های گرم و نرم خود بازگشتند و احتمالا در غم و اندوه آن صحنه ها کلی یادداشت و خاطره نوشته اند.

تازه در بم فهمیدم که مردم دهاتهای اطراف بم٬ وضع زندگی عادیشان حتی از زندگی مصیبت زده شهریها هم بدتر است. قوطی های کنسرو و شیشه های آب معدنی را با چنان ولعی مینگریستند که یک نوجوان برای اولین بار به اندام یک بازیگر فیلم پورنو.

تازه در بم فهمیدم که فاصله ترکیه تا بم کمتر از تهران تا بم است٬ آخر آنها چند ساعت زودتر از نیروهای امداد داخلی رسیده بودند. البته آگاه تر شدم که آنها با بمی ها بیشتر فامیلند٬ آخر با تعهد و دلسوزی و احترام خاصی به این بنده های مصیبت زده خدا رسیدگی میکردند.

الان که خاطراتم را مرور میکنم٬ یادم میاید که در حوالی دانشگاه در آن زمان بیلبورد بزرگی نصب شده بود که : "بم را بهتر از اولش میسازیم". تنها به علت عدم آلوده کردن این وبلاگ به الفاظ و القاب کاف دار از توضیح در مورد گوینده و نتیجه این سخن طفره میروم.

در آن زمان دختری شریفی با ظاهری غلط انداز را مشاهده کردم که با اصرار بسیار زیاد خود را به گروه امداد ارسالی از دانشگاه تحمیل کرد و با چنان دلیری و شجاعتی در بم فعالیت کرد که یقینا ۹۹ درصد پسرهای پر مدعا حتی جرات انجام ۱ ساعت از کار او را نداشتند و حداقل به خاطر همین کارش همیشه مورد احترام خاص است.

--------------------------------------------------------

این روزها هم مصادف است با روزهای تولد مسیح و آغاز سال نو میلادی و تعطیلات و .... مطلب جالبی را تحت عنوان مسیح! دروغگو دشمن خداست دیدم. خالی از لطف نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط علی | 

ای شب از رویای تو رنگین شده                    سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش             شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک                هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من                         آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندم زارها سرشارتر                             ای ز زرین شاخه ها پربارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها                         در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردیم بیم نیست                      هست اگر٬ جز درد خوشبختیم نیست
ای دل تنگ من و این بار نور؟                         های و هوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمن زاران من                      داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم                  هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن                          رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها                      سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش٬ نیش ماران یافتن                          ز هر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها                                 گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته                                ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان                         آمده از دور دست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت                         پیکرم بوی هم آغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو                       بستر رگ هایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه                   با قدم هایت قدم هایم به راه
ای به زیر پوسته پنهان شده                          همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته                          گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه٬ ای بیگانه با پیرآهنم                                 آشنای سبزه زاران تنم
آه٬ ای روشنان طلوع بی غروب                       آفتاب سرزمین های جنوب
آه٬ آه ای از سحر شاداب تر                            از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این٬ این خیرگیست            چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد                   از طلب پا تا سرم ایثار شد
این اگر من نیستم٬ من نیستم                       حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات                          خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم                             ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه میخواهم که بشکافم ز هم                         شادیم یک دم بیالاید به غم
آه میخواهم که برخیزم ز جای                         همچو ابری اشک ریزم های های
این دل تنگ من و این دود عود؟                       در شبستان٬ زخمه های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟                             این شب خاموش و این آوازها؟
ای نگاهت لای لائی سحر بار                         گاهوار کودکان بی قرار
ای نفس هایت نسیم نیم خواب                     شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من                           رفته تا اعماق دنیاهای من
ای مرا با شور سحر آمیخته                           این همه آتش به شعرم ریخته
                                                                                                            فروغ فرخزاد

-------------------------------------------

حالا اینی که ایشون میگن یا یه چیز دیگه:
کسی‌که حفظ جان را مقدم بر آزادی بداند، لياقت آزادی را ندارد. «بنجامين فرانکلين»

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط علی | 
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست.
+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط علی |