![]() |
![]() |
|
|
و بله. این هم از دانشگاه ما. تا حالا که به خیر و خوشی گذشته. تجمعی* پس از سالها بدون ارتباط به انجمن٬ به مناسبت ۸ مارس (روز جهانی زن)٬ جلوی بوفه دانشگاه٬ ساعت ۱۲ و نیم٬ یک دستگاه ضبط صوت٬ یک بلندگوی دستی و مدت زمان حدودا ۴۰ دقیقه. چند نفر از بچه های فعال دیگر دانشگاه ها هم آمده بودند.
این بار نوشته ها سرخ بود و نه رنگ پلاکاردها. جلوی بوفه دانشگاه است و سر ظهر. از ضبط صوت آهنگ یار دبستانی پخش میشود و بچه هایی آشنا را میبینم که منتظر حضور دیگر بچه های دانشگاه هستند. من هم کل محیط را به دنبال حراستی ها میگردم. هیچ خبری نیست٬ نه از حراست نه از نگهبانهای دانشگاه. انتظارم زیاد طول نمیکشد٬ یواش یواش سر و کله شان پیدا میشود. تجمع ظاهرا در حال شروع شدن است. بچه هایی دیگر٬ هر چند اندک٬ به غیر از بچه های برگزار کننده هم می آیند. من هم تمام حواسم به حواشی و صحبت با مامورین حراست است٬ شاید که اندکی بتوانم سرشان را گرم کنم و بفهمم میخواهند چه کار کنند. انگار خودشان هم بدشان نمی آید بدون سر و صدا و در یک مدت زمان محدود تمام شود. آخر در شریف از این خبرها نیست. هر چند که این بار هم خیلی خبر خاصی نمیشود. چند تا از بچه های دانشگاه ما و دو سه تا هم از دیگر بچه های دانشگاه صحبت میکنند. من که اصلا نفهمیدم چه گفتند؟ همش در حال صحبت با مامورین حراست بودم. وسط مراسم چند تا از بچه های خوشمزه دانشگاه هم با کاغذهای منقش به برابری ممنوع و مرد بزرگتر از زن٬ سعی در ابراز وجود دارند که به علت تعداد کم و عدم دستیابی به بلندگو راه به جایی نمیبرند. در آخر هم به خیر و خوشی تمام میشود. با تجمعات ۲۲ اسفند و کلا تجمعاتی که در شریف برگزار میشود خیلی فرق داشت٬ جمعیت یک دهم آن تجمعات هم نبود٬ ولی خوب در نوع خود جالب بود. ۲ سال پیش که بچه های انجمن به برگزاری مراسمی مشابه و البته بدون تریبون آزاد اقدام کردند٬ خیلی سریع و با تهدید توسط نیروهای حراست جمع شدند. ولی امسال ظاهرا خودشان هم مایل به چنین کاری نبودند. دلیلش را؟ الله یعلم. *: ما شریفیها یا تجمع برگزار نمیکنیم و یا اگر هم میکنیم اتفاقی مانند قضیه آغاجری یا ۲۲ اسفند میافتد و عادت نداریم که به این مراسمهای کوچک تجمع بگوییم. شاید بچه ها الان میگویند نیمچه تجمع. ولی واقعیت چیز دیگری است و اصولا قرار نیست که تجمع همیشه بالای ۳۰۰ - ۴۰۰ نفر شرکت کننده داشته باشد. اگر ما هم در دانشگاه برای یک تجمع ساده دچار این همه مشکلات نبودیم٬ به تجمعات خیلی کوچکتر از این هم همان لفظ تجمع را میگفتیم. امیدوارم که از این حرکتها هر چه بیشتر در این دانشگاه بی رمق تکرار شود٬ شاید جنب و جوش فراموش شده را به دانشگاه برگرداند. دانشجو نباید فقط درس بخواند و سر به زیر باشد. این هم وبلاگ بچه های برگزار کننده این مراسم است. ------------------------------------------------------------------- حواشی مراسم برای من بسیار بد است. چه شخصی و چه از نظر دید من به بچه های فعال دانشگاه. اختلاف مزخرف و چرتی بین بچه ها در حال شکل گرفتن است که مرا یاد روزهای کثیف و متعفن بعد از ۲۲ اسفند می اندازد. از نزدیکترین و عزیزترین دوستانم حرفهای سنگینی شنیدم. هضمش برایم خیلی سخت است ولی ظاهرا دنیا همین است. انگار روزهای سخت قصد تمامی ندارند. دفتر خاطرات ذهنم را که مرور میکنم بیشتر دلم میگیرد. دلیل بعضی کارها را هم اصلا نمیفهمم. دوستان اصلا رک نیستند و بعضی اوقات که از دهنشان در میرود و تصورات ذهنیشان را میگویند٬ دلم میخواهد سرم را محکم به دیوار بکوبم. در نهایت هم ظاهرا منم که باید به آنها حق بدهم. انتظار درک دارند ولی امان از تلاش برای ذره ای درک. تمام تلاشم را میکنم ولی نتیجه ای نمیدهد. ضعیفتر از آنم که بتوانم خیلی چیزها را تغییر دهم. ------------------------------------------------------------------------- هدف وسیله را توجیه نمی کند. اندکی با انصاف باشید و یا اگر دروغ میگویید درست بگویید که بقیه به شما نخندند. واقعا این جمعیت شرکت کننده "بیش از 400 نفر" از است؟ چرا باید ارزش کاری به این خوبی كه توسط گروهي مستقل و تازه شكل یافته صورت گرفته٬ به این راحتی زیر سوال برود؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط علی |
|
چرا آدمها به همدیگر هدیه میدهند؟ چند مورد به ذهنم میرسد که سعی میکنم آنها را برشمرم. یکی ابراز علاقه و محبت به طرف مقابل است. اصولا وقت نمیشناسد و هر وقتی ممکن است که دریافت کنید و یا هوس کنید به دوستتان هدیه بدهید. ولی نمیدانم چرا خیلی ها به دنبال مناسبت خاص میگردند تا هدیه بدهند و هدیه در غیر از آن ایام را کاری عجیب و یا نا به هنجار تلقی میکنند. مورد بعدی شاید بابت تشکر و سپاسگزاری بابت کاری که برای شما انجام شده٬ باشد. که این نیز کاری پسندیده است. مورد بعد را که بسیار در اقوام دیده ام٬ در مناسبتهای مختلف همچون وظیفه ای بر گردن همه سنگینی میکند و اگر کسی که قبلا هدیه داده در این مناسبتها هدیه ای مشابه و حداقل در همان بازه قیمتی دریافت نکند٬ دلخور و ناراحت میشود. و اما مورد آخری که به ذهنم میرسد موردی است که به شیرینی معروف شده یا همان رشوه خودمان که طرف در ظاهر هدیه ای بابت تشکر از زحمات ولی در باطن پول و یا کالایی اجباری برای راه افتادن کارش میپردازد. بین این موارد٬ به جز مورد رشوه٬ هدفی مشترک میبینم و آن شاد کردن گیرنده هدیه است و این کالا خود وسیله ای است برای شاد کردن. حال یک سوال؟ ما چقدر به افراد و آنهایی که دوستشان داریم میتوانیم شادی هدیه کنیم؟ یقینا ارزش این کار بسیار بالاست و به همان میزان در صورت عدم موفقیت در شادی بخشیدن٬ بسیار رنج آور و متاثر کننده است. فرض کنید که شما شخصی را با تمام وجود دوست دارید٬ ولی هر چه میکنید نمیتوانید به او شادی هدیه کنید. این عدم توانایی٬ مانند یک خوره تمام اعتماد به نفس شما را له و لورده میکند و اعصابتان را پریشان و مضطرب. آری٬ واقعیت این است که شما فرد بسیار بی عرضه ای هستید و لیاقتتان همان است که دچار غم و اندوه گردید. در اینجا دیگر نیت خالی کافی نیست٬ شما به قدری توانایی و هنر چگونه محبت کردن نیاز دارید. در دنیای عمل دیگر جایی برای تخیلات ذهنی شما وجود ندارد. اگر هم این فرد از جنس مخالف و شخصی ویژه باشد که دیگر "واویلا". بهتر است که خود را برای شکستی عشقی آماده کنید. چه بسا که ممکن است تا چند وقت دیگر دستش را در دست هرزه ی کسی دیگر ببینید که به زعمتان حتی یک درصد شما هم دوستش ندارد. ولی چه میشود کرد٬ تا بوده و بوده همین بوده. هیچ چیز زوری نمیشود چه برسد به این مورد. شما همیشه به خود میگویید که این درست نیست و یا سوالی در ذهنتان نقش میبندد که: "آیا این واقعا عدالت است؟". شاید عدالت نباشد٬ شاید. ولی قرار نیست که در این دنیا همیشه عدالت برقرار باشد؟ شما با بی عدالتی به دنیا می آیید٬ در عین بی عدالتی زندگی میکنید و دست آخر هم میمیرید. حتی برای خاک کردن شما هم عدالت اجرا نمیشود.*تنها جایی که عدالت برای همه اجرا میشود٬ مرگ است که به همه میرسد و کسی را بی نصیب نمیگذارد. چند صباحی دیگر هم همه فراموش میکنند که اصلا شما که بوده اید؟ برای چه به این دنیا آمده اید؟ چه کارهایی کرده اید؟ و در آخر هم برای چه مرده اید؟ تنها برگی از تاریخ را ورق زده اید. تاریخ ننگین بشریت که هنوز هم از دنیای برده داری بیرون نیامده. شرایط و راه کارها عوض شده اند٬ ولی دید همان دید است. *: هر وقت که به بهشت زهرا میروم و از جلوی این قبرهای خانوادگی گذر میکنم٬ حالم از انسان بودنم به هم میخورد. ------------------------------------------------------------- فکر میکردم که بعد از کنکور چه ها خواهد شد. چه قدر خوشحال خواهم بود و ... . اما ظاهرا آسمان همیشه یک رنگ است. از متن بالا هم پیداست که خودم هم چندان شاد نیستم. ولی چه میشود کرد. هر چقدر بیشتر این روزگار را پرروتر کنی٬ بیشتر اعصابت را خرد میکند. باید جنگید و خسته نشد. قدرت تلقین بسیار زیاد است. باید اراده ی مورچه٬ قدرت فیل٬ روحیه ی عیسی و عشق مجنون را داشت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 اسفند1385ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط علی |
|
|
Now i'm a freeman. hey you, i'm coming... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط علی |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
از دیار شعر و ادبم/ از دیار آهنگ و ترانه/ از دیار جنگ و تبعید/ از دیار ظلم و عشق/ از ديار آزاديخواهان بي رمق و روشنفكران دست به عصا
زندگي را با همه پستي و بلندي هايش عاشقانه دوست دارم. |
| پیوندهای روزانه |
|
کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|